بیم و امید

آگوست 24th, 2010

آدمِ من ،سیب بهانه خدا بود برای  محک‌عشقت…

و من… مضطرب به نتیجه کار می‌اندیشیدم

و تو… رو سفیدم کردی

پ.ن: این همیشه حس من بوده نسبت به حال و هوای حوا  و… قاعدتا ربطی به هیچ‌چیز دیگر ندارد!!!

……..

آگوست 7th, 2010

برادر بزرگم بنا به سنت هرساله‌اش، زنگ زد تا  روز خبرنگار را تبریک بگوید.. وقتی گفت:چندلحظه سکوت کردم..هیچی نگفتم.. گفتم ممنون…

ولی دلم گرفته بود

`پ.ن: حوصله بیشتر از این نوشتن هم ندارم

رقصی چنان میانه میدانم آرزوست

جولای 4th, 2010

این روزها توی ذهنم یه شهروندِ حسود به‌دنیا اومده… یک شهروند حسود و ناراحت که هروقت تیمی تو جام جهانی می‌بره،ذهنم رو میبره به شهرهای مختلف اون کشور، توی خیابون‌هاش، توی کوچه پس‌کوچه‌هاش….ذهنم رو میبره پیش دخترها و پسرها و جوونهای اون کشور که ریختن تو خیابون و به‌خاطر برد تیمشون دارن شادی می‌کنن، از ته دل شادی میکنن و هورا می‌کشن و یه خوشحالی دسته‌جمعی رو تجربه می‌کنن..  این موجود حسود تازه به‌دنیا اومده این روزها همش سراغ آخرین شادی دسته‌جمعی شهرم را- تهران پرترافیک و آلوده‌ را- از من می‌گیرد… و من ……چرا انقدر خاطراتم  دور است……

دختر شاه پریان

ژوئن 20th, 2010

ای دختر شاه پریان ، بختت را گره می‌زنم برای پیدا کردن گمشده مشترک این روزهایمان….

بگرد و آرامش‌مان را از تمام سطرهای این‌روزهایمان پیداکن…

همین حالا برو…برو و برای نجات بختت تمام تلاشت را بکن

پ.ن: از وقتی که بچه بودیم مادربزرگ برای پیدا شدن هرچه که اعضای خانواده  گم می‌کرد؛لبه چادرش را گره می‌زد، می‌گفت:”گره زدم بخت دختر شاه‌پریان را”.. و معتقد بود که دختر شاه‌پریان برای باز شدن گره بختش، تمام تلاشش را می‌کند تا گمشده پیدا شود ….و چه جالب که تمام گمشده‌هایمان پیدا می‌شد!!!

به سراغ من اگر می آيی

ژوئن 4th, 2010

پا رو دلم نذار…………

دلم بوی پا مي‌گيره

به‌سر آمد

می 25th, 2010

و هرچيزی چله‌ای دارد ..چهل روز كه بگذرد درد كمتر می‌شود..سهل مي‌شود

می‌بينی پريوش؟ چه آسان تحمل می‌شود…

انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

مارس 27th, 2010

گفتيم حالا كه عيد آمده و سال جديد شده و همه دوستان در روزنامه‌ها و وبلاگها و گودرها و پروفايلهايشان كلي ويژه‌نامه و بهاريه نوشتند، ما هم از قافله عقب‌نيافتيم؛ وگرنه خيلي هم دربند اين نوشتن‌هاي تقويم‌دار نيستيم(محض نمونه بايد عرض كنم مقارن با چهارشنبه سوري گدشته اين وبلاگ يك‌ساله شد، اصلا كك ما هم گزيد؟ نه والله به‌خدا!)
حالا هم زياده عرضي نيست جز يكي دو تا دعا  من باب سال 1389:
در سال 1389 اميدوارم كه هيچ‌كداممان 8مان گرو 9مان نباشد
جمع اعداد در 1389 مي‌شود 21، اميدوارم در اين‌سال زندگيتان همواره بر محور شانس بچرخد
اعداد در 1389 طوري چيدمان پيداكرده‌ كه از كوچك به‌بزرگ قرارگرفته‌اند، اميدوارم در اين‌سال كوچك‌ها جلوتر از بزرگ‌ها قرارنگيرند.اميدوارم كوچكها حساب‌شده بزرگ‌شوند.
پ.ن: به اين دعاها اضافه كنيد هرآنچه كه در دل بهاريِ قشنگتون هست و از طرف من به‌خودتون هديه بديد..

نه! اين قرارمون نبود

مارس 13th, 2010

روزهاي آخر سال، بهانه‌ايست براي نوشتن از وقايعي كه در يكسال گذشته اتفاق افتاد. امسال از آن سالهايي بود كه بهانه زياد دستمان مي‌داد براي نوشتن. نوشتن از اينكه سال سختي را گذرانديم،از اينكه دلمان مي‌خواهد اين سال زودتر تمام شود و به‌قول قيصر امين‌پور زودتر اسفندمان فروردين شود. از تمام سختي‌ها و جدايي‌ها شكايت كنيم و الخ

اين چند روز مانده به 88 هم مي‌گذرد، باوركنيد… ما مي‌مانيم و خاطرات يك‌سال دورقمي به‌تكرار هشت .. ما مي‌مانيم و باهم بودن‌ها و نبودن‌هايمان، ما مي‌مانيم وخاطرات دلشوره‌هايمان..

تمام اينها كه گذشت فقط يك مورد مي‌ماند..
بعد از گله‌گذاري راجع به اين سال نه‌چندان خوب، كمي راجع به عمل و رفتارمان فكر كنيم.. فقط كمي راجع به رفتارمان در رابطه‌هاي دوستي،عشقي، همكاري، فرزندي و شهروندي‌مان فكر كنيم ..
قرار نيست در سطح اجتماعي فرياد روشنفكري سر دهيم و در كوچكترين رفتارهاي شخصي‌مان دچار مشكل باشيم
قرار نيست

پست زيرزميني

ژانویه 31st, 2010

خانه دوره كودكي من پشت‌بامي داشت كه راه ‌پيدا كردن به‌آن مشكل بود.خانه دوره كودكي من ورودي پشت‌بامش روي هوا بود! و براي رسيدن به‌آن بايد از نرده‌هايي رد مي‌شدي كه هرلحظه امكان سقوط داشتي. به همين‌خاطر در مدت بيست و چند ‌سال زندگي در خانه كودكي‌ام به اندازه انگشتهاي دست هم پشت‌بامش را نديدم.

حياط خانه‌هم با توجه به معماري‌اش (كه به‌جاي ديوار از نرده و پيچ امين‌الدوله درآن استفاده شده‌بود)  محفوظ نبود و رهگذران  به‌راحتي درون آن را مي‌ديدند.
اما من به‌اندازه تمام ساعتهاي نوجواني و جواني‌ام از زيرزمين آن خانه لذت بردم… بسياري از كتابهاي آن دوران را در اتاق كوچك آن( كه حكم سوئيت كوچك دنجي را داشت) خواندم، بسياري از ترانه‌هاي مورد علاقه‌ام را آن‌جا گوش كردم و بسياري از خلوت‌ها و نوشتن‌هايم در آن جا شكل گرفت …
اينها را تعريف كردم تا بگويم، براي لذت بردن ‌شايد وجود آسمان و ستاره و باران الزامي نباشد؛ شايد بتوان بهترين خاطرات را در زيرزميني  با پنجره‌هاي كوچك و با نور بسيار كم هم  رقم زد.
خواستم بگويم، يعني خواستم بيشتر به‌خودم بگويم كه يادم باشد در دوستي‌هايم، در كارهايم و حتي رابطه‌ام، از زيرزمين‌ها ، از سوئيت‌هاي تك مانده در انتهاي زمين، بهترين لحظات و بهترين تجربه‌ها را بسازم.
يادم باشد كه اگر فضا را تار و عرصه را تنگ ديدم به‌خودم اجازه درجا زدن ندهم.. يادم باشد كه بايد يادم بماند

پ . ن: ديشب بدجوري هواي آن زيرزمين را داشتم… خانه كودكي‌ام را چندماهي‌ست كه  بساز بفروشي خراب كرده است

سهم من

ژانویه 12th, 2010

بودنم را تو تفسير ميكني

نگاهم را تو تصوير ميكني

فكرم را تو تنوير ميكني

كلامم را تو تحرير ميكني

خوابم را تو تعبير ميكني

.

.

.

سهم من از من چيست؟