Archive for the ‘ديدگاه’ Category

به سراغ من اگر می آيی

جمعه, ژوئن 4th, 2010

پا رو دلم نذار…………

دلم بوی پا مي‌گيره

انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

شنبه, مارس 27th, 2010

گفتيم حالا كه عيد آمده و سال جديد شده و همه دوستان در روزنامه‌ها و وبلاگها و گودرها و پروفايلهايشان كلي ويژه‌نامه و بهاريه نوشتند، ما هم از قافله عقب‌نيافتيم؛ وگرنه خيلي هم دربند اين نوشتن‌هاي تقويم‌دار نيستيم(محض نمونه بايد عرض كنم مقارن با چهارشنبه سوري گدشته اين وبلاگ يك‌ساله شد، اصلا كك ما هم گزيد؟ نه والله به‌خدا!)
حالا هم زياده عرضي نيست جز يكي دو تا دعا  من باب سال 1389:
در سال 1389 اميدوارم كه هيچ‌كداممان 8مان گرو 9مان نباشد
جمع اعداد در 1389 مي‌شود 21، اميدوارم در اين‌سال زندگيتان همواره بر محور شانس بچرخد
اعداد در 1389 طوري چيدمان پيداكرده‌ كه از كوچك به‌بزرگ قرارگرفته‌اند، اميدوارم در اين‌سال كوچك‌ها جلوتر از بزرگ‌ها قرارنگيرند.اميدوارم كوچكها حساب‌شده بزرگ‌شوند.
پ.ن: به اين دعاها اضافه كنيد هرآنچه كه در دل بهاريِ قشنگتون هست و از طرف من به‌خودتون هديه بديد..

بايد ايستاد و نگاه كرد به روزهايی كه گذشت…4 هزار روز و شايد اندكی بيشتر

سه شنبه, نوامبر 24th, 2009

چند روز گذشته مشغول خواندن كتاب مرد(ي) در تاريكي نوشته پل استر بودم. اگر از خوانندگان آثار اين نويسنده، فيلم‌نامه نويس، شاعر و روزنامه‌‌نگار آمريكايي باشيد، به‌طور حتم يكي از خصوصيات آثار اين نويسنده را در”داستان در داستان‌”هاي زيادش مي‌دانيد. در اين پست قصد نقد و بررسي اين كتاب را نداشته، چرا كه اصولن در اين حوزه هيچ تخصصي ندارم(البته بين خودمان بماند كه بنده درهيچ حوزه‌اي تخصص ندارم)، اما خواندن اين كتاب رابه شما توصيه ميكنم.

اين كتاب درباره آگوست بریل هفتاد و دو ساله است که شبها گرفتار بی خوابی شده و دراين ميان براي فراموشي خاطرات تلخ گذشته و گذراندن لحظات سخت كنوني، به ساختن قصه پناه می برد و خواننده را با خود همراه مي‌كند. اما درعين ناباوري در ميانه داستان يكي از شخصيت‌هايي اصلي به راحتي و بدون هيچ دليل منطقي به‌دست قصه‌گو از ميان مي‌رود؛ با اين توجيه كه حضور آن شخص براي پيرمرد قصه‌گو خطري بزرگ به‌حساب مي‌آيد و پيرمرد دوست ندارد كه در اين لحظات دختر و نوه خود را تنها بگذارد و  خواننده كه تا اينجاي  داستان پيش آمده، در دوسطر شاهد مرگ خنده‌دار و بي‌دليل آن شخصيت مي‌شود.

شايد نويسنده شجاعي كه بدون درنظرگرفتن اصول و خط روايي داستان ، بي درنگ يكي از شخصيت‌هاي داستانش را دود مي‌كند و مي‌فرستد هوا، شايسته تقدير باشد . هرچند كه  به‌نظر مي‌رسد؛ تعداد نويسنده‌هايي كه بتوانند با مهارت، اين تكنيك را مورد استفاده قراردهند، بسيار كم است.(منظورم را گرفتين؟ قلم وكاغذ را زمين بگذاريد، شما اينكاره نيستيد)

پی نوشت: همه ما در زندگی قصه‌ای داريم ، با آدم‌ها، رويدادها و اتفاقات گوناگون ..اي كاش انقدر جرات داشتيم كه حوادث و حتی شخصيت‌های نامطلوب زندگی را، از داستان‌هايمان خط بزنيم.

دوصد گفته چون نيم كردار نيست…

یکشنبه, اکتبر 4th, 2009

همين كه بحث  مذاكرات هسته‌اي و نتايج اجلاس 1+ 5 و ميزباني بازيهاي المپيك و مسائل روز به‌اتمام ميرسد، درخصوص حضور پررنگ زنان در جامعه، سخن به ميان مي‌آيد. اينكه تا چه‌اندازه زنان  در عرصه هاي علمي ، تحقيقاتي، اجتماعي و غيره جايگاه خود را پيدا كرده اند و شايستگي‌شان را به‌اثبات رساندند.

و خوشحال مي‌شوي از اينكه مي‌بيني علاوه بر پيشرفت چشمگير زنان در جامعه‌، مردان نيز به بلوغ بالاي فكري در درك مسائل زنان رسيده‌اند…

بحث كه به درازا كشيده مي‌شود؛ زماني هم به  سخن گفتن درباب زندگي مشترك و مسووليت مهم دوطرف در به‌ثمررسيدن اين اشتراك و تعامل دوطرفه، اختصاص پيدامي‌كند. مرد همچنان با نگاهي روشنفكرانه آغاز كننده بحث است .

و باز هم خوشحال مي‌شوي مي‌بيني از اينكه علاوه بر پيشرفت چشمگير زنان جامعه‌، مردان نيز به بلوغ بالاي فكري در درك مسائل زنان رسيده‌اند…

صحبتها به  لزوم صداقت، تقاهم و همدلي و احترام به عقايد فردي و اعتقادي كه مي‌رسد، تو هم  ابراز عقيده‌اي مي‌كني؛ مبني براينكه علاوه بر اشتراك درست و همه‌جانبه، در زندگي مشترك بايد حريم‌هاي افراد حفظ شود و علايق و خواسته‌هاي منطقي دو طرف محترم شمرده شود و بحثي درباب محترم شمردن حريم كاري و علايق شخصي دو طرف گشوده مي‌شود.

دراين موقع است كه مرد روشنفكر (البته  با حفظ حالت خود) مي‌گويد:البته تمام اين حرفها درست،  اما به‌نظر من فاجعه! زماني رخ مي‌دهد كه زني ديرتر از همسرش به خانه برسد !

و ناراحت مي‌شوي از اينكه مي‌بيني مردم جامعه‌ات‌،  فقط به  حرف زدن درباب حقوق ديگران بسنده مي‌كنند…

به‌نظر مي‌رسد كه  دربسياري از موارد ما بيشتر داعيه مدرن بودن را درسرمي‌پرورانيم، بدون اينكه واقعا زيرساختهاي لازم براي چنين تغييري را فراهم كرده باشيم و يا حتي از لحاظ فكري و در ته‌مانده‌هاي ذهن خود تغييراتي ، حتي اندك، ايجاد كرده باشيم.

پي‌نوشت: هيچ وقت دوست نداشتم به بحثي همچون حقوق زنان به‌طور مستقل نگاه كنم. . چون به‌نظر من انسانها همانگونه كه يكسان خلق شده‌اند، حقوق يكساني هم دارند و جداسازي اين حق به نام زنان و يا حتي مردان، توجيه منطقي نداشته‌است. اما انگار گاهي هم پيش مي‌آيد كه انسان مجبور به نگاه كردن  با زاويه ديگر ‌بشود!

رمضانيات…

شنبه, سپتامبر 12th, 2009

قبل نوشت1: اين متن از سوي يكي از خوش ذوقان براي اولين بار در اختيار اين سايت ! قرارگرفته است كه بنا به‌دلايلي از نام‌بردن نويسنده آن معذوريم … لطفا اصرار نفرماييد
قبل‌نوشت2: اين پست درعين عموميت  مخاطب خاص هم داشته باشد..پس بنابراين اسامي به كار رفته در اين پست به‌هيچ عنوان براي شما آشنا نيشتند.لطفا تلاشي براي پي‌بردن به آنها نفرماييد

ماه رمضان آمد و اكنون بانگ رفتن كرده . آمده بود ما را دوباره خجل كرده و برود …
روزه‌هاي ناب ، عبادات خالصانه ، شور و نشاط و تلاش و فعاليت همگي نمادهايي است كه مانند بسياري ديگر از قسمتهاي زندگيمان به ورطه دست نيافتن و فراموشي سپرده شده … حالا چسبيديم به  آداب و رسوم سنتي عبادات و اعمال شبها و روزها ، حليم عموحسين و خماري تا لحظه افطار …
خدايش به خير كناد .
تصور كنيد ما كه از بد عهدي روزگار و رسم زمانه و مزاج شيخنا ميز مرتضي خان كارمان به چاي و تابناك و جي ميل و  لعنت به  مطيعان تيره فكر روزگار  ختم شده بود،  در اين ماه مبارك  چاي رو هم از دست داده… حال نظاره كنيد  بر احوالات ما ! جملگي به چه سمتي پيش ميرويم؟ …  شيخ عباسي هم رسما” فعاليتهاي خود را به يك روز در ميان تقيل داده و به خلوت خويش ر مشغول بوده ….
خلاصه از بركات اين ماه رسما” عقبيم و سوت مي‌زنيم !
التماس دعا

پي‌نوشت:مجبور شدم يك پي‌نوشت از خودم هم اينجا بگذارم..گويا ما هنوز هم عادت داريم يك راست برويم سراصل مطلب تا  از كلاممان سوءتعبيرنشود.البته اين پي‌نوشت را به‌نوعي در كامنتها هم مي‌توانيد ببينيد

دعايمان كنيد براي فهميدن بيشترمعناي واقعي عبادت ..دعا كنين كه به ما بفهماند، عبادت در اين ماه فقط نخوردن ونياشاميدن نيست.. كه انقدر به ما فهم لذت بردن از عبادات را بده تا با تمام شدن اين ماه اندوه نبودنش بر شادي رفتنش غلبه كند

خواب ابدی به‌خاطر هيچ…

شنبه, آگوست 15th, 2009

بعدازظهرجمعه فيلم‌تلويزيوني‌‌ با نام ” چشم‌هاي نامحسوس”، از شبكه اول سيما پخش شد. درحين فيلمبرداري اين فيلم بود كه پيمان ابدي (بدلكار معروف ايراني ) دچار حادثه شد و به‌ديار باقي شتافت. زمانيكه چگونگي مرگ پيمان ابدي در رسانه‌ها مطرح شد، تصورم بر اين بود كه احتمالا پروژه بزرگي دردست ساخت بوده كه باعث وقوع حادثه‌اي اين‌چنين مرگبار شده‌است… همين كنجكاوي‌ها باعث شد تا به‌طور كامل ‌به‌تماشاي اين فيلم بنشينم.
متاسفانه بايد اذعان داشت كه يكي از متخصصان سينمايي كشور را به‌خاطر فيلمي بسيار  سطحي و نازل  از دست داديم. فيلمي كه به‌اندازه كليپ سياساكتي نيز قادر به بيان نكته اخلاقي! خود نشد. فيلم مذكور حاوي نصيحت‌هاي زيبا و گل‌درشتي بود كه كارگردان و سناريست اين فيلم به‌ابتدائي‌ترين شكل ممكن بر صورت بيننده‌مي‌كوبيدند و با تعجب بايد اقرار كرد كه تا صحنه‌هاي پاياني فيلم هم‌چنان منتظر دلايل حضور مرحوم ابدي بودم.
به‌هرحال تمام ذهن من به‌اين نكته معطوف شده بود كه در تله فيلمي به اين اندازه نازل و بي‌هدف، بدون فيلنامه و كارگرداني چه‌ اصراري بر استفاده از مرحوم ابدي بوده‌است؟اگر جنبه فاجعه‌بار اين جريان را هم بر گردن قضا وقدر و خطاي انساني بسپاريم، بازهم اين سوال در ذهن‌ها نقش مي‌بندد كه آيا دستمزد نسبتا بالايي كه شخصي درحد و تخصص مرحوم ابدي داشته‌است، براي سرمايه‌گذاري بر روي چنين فيلمي لازم بوده‌است؟ شايد تمامي اين فرضيات يك سوال را به‌ذهن ما برساند كه واقعا پرداخت هزينه‌هاي هنگفت براي ساخت فيلم‌هاي تلويزيوني در صدا وسيما درجهت برخورد با صنعت سينماي كشور،بدون هيچ‌ مميزي قابل‌قبولي صورت مي گيرد؟

درپايان بايد يادآوري  كرد؛ كشور يكي از متخصصان صنعت سينمايي‌اش را – كه مي‌توانست از تجربه و علم‌او در كارهاي بزرگتر استفاده كند– به‌خاطر هيچ (به‌معناي واقعي هيچ ) از دست داد.

اي كاش … شاد و نويسا بوديم !

شنبه, آگوست 8th, 2009

هرچند قرار بر اين نيست كه قلم‌ها متهم شوند، اما اميداست كه خبرنگاران و روزنامه‌نگاران حداقل به‌غير از قلم‌شان به‌چيزي متهم نشوند، اگرچه حرف و سخن پيرامون آن نيز فراوان است

روزها مي‌گذرند و من وتو هم‌چنان خبررسان هستيم و البته گاه خودمان خبر مي‌شويم… به‌اميد روزهاي خوش براي همه، تقديم به همه روزنامه نگاران و خبرنگاران از هر سو و هر جا؛ به‌ويژه:

مرضيه براي تلاشهايش

بهناز براي قلم  و تمامي خاطرات مشترك

آقاي هنرمند كه هفته پيش بسيار نگرانمان كرد

و شايا

 

الافاضاتـن…

یکشنبه, جولای 19th, 2009

براساس  نظریه انگ، زمانی که فرد یا وسیله ارتباطی ،انگ یا نشانی نا مطلوب بر پیشانی پيداكرد از آستانه اعتماد فرو می‌افتد و تمامی محتوای آن با نیشخند و یا خشم مخاطب مواجه می شود . در اکثر موارد چنین وسیله ارتباطی به جهت کاهش سریع و چشمگیر مشتریانش دچار نوعی خلاء نسبی می‌شود و کسانی که به‌آن گوش می‌دهند از جانب دیگران فاقد ارزش اجتماعی به حساب می آیند .
پ.ن 1 : گِل بفشارن بر در آن رسانه‌اي كه دقيقا معيار نظريه انگ است

پ.ن2: صلوات

خونت خراب، خونم خراب كردي اي گوگل!

چهار شنبه, جولای 15th, 2009

چه حس منفجركننده‌ايه وقتي يه پيغام بسيار وحشتناك رو به‌جاي اينكه براي دوستتون بفرستيد براي آقا جديه بفرستيد.
تازه بدبختي اينه كه هر توضيحي بخواين بدين تلاشي‌است بيهوده درجهت هم‌زدن گندزدگي حادي كه مرتكب شديد…
پ.ن 1: تا به‌حال گندي بوده  كه من از زدنش دريغ كرده باشم؟
پ.ن2 : جهت رفاه حس فضوليتان بايد بگويم؛ اولين جوابي كه تونستم بزنم عبارت  ” خاك توسرم” بود!
شعر لاله‌زاري مرتبط: مثل تموم عالم، حال منم خرابه خرابه…

شب آرزوها(ليلة الرغائب)

شنبه, ژوئن 27th, 2009

اين متن از وبلاگ تاب دراين پست گذاشته شده است(البته طي يك  پروسه واقعا خجالت‌آوركه بيشتر به هول بودن اينجانب باز مي‌گردد  بدون ذكر نام منتشرشده بود كه اصلاح و از نويسنده مطلب عذرخواهي مي‌شود)

درضمن آدرس اين وبلاگ را در پايين نوشته لينك كردم

من حق دارم توی همه شبها، شبی را نشان کنم که شب آرزوها باشد. حق دارم آرزویم را توی این شب بردارم و بیاورم پیش تو. میتوانم بگذارمش وسط خودم و خودت و تو حق داری فرقی بین این شب و همه شبهای دیگر نگذاری… و من باز میتوانم فکر کنم که: مرا هزار امید است و هر هزار تویی … شروع شادی و پایان انتظار تویی پ.ن1:نمي دونم چرا ديشب فكر مي كردم كه سكوت شايد بهترين راه باشه…فيلم ديدم..سكوت كردم و شب آرزوها رو يادآوري كردم

http://ttttaab.blogfa.com