Archive for مارس, 2009

در صحرا عشق باریده…

یکشنبه, مارس 22nd, 2009

در صحرا عشق باریده است وزمین تر شده

سکوت !

یعنی که : رسیدی !

آنکه تو را می خواند اینجاست ! به خانه او رسیده ای ، ساکت !

قدم به قدم فرود می آیی وعظمت ، قدم به قدم نزدیک تر میشود ، سکوت ، اندیشه ، عشق ،

اینجا هیچ چیز نیست ، هیچ کس نیست ، ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست ، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ، ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز احساسات ، ناگهان کعبه را رها می کند ودر فضا پر می گشاید وانگاه ، ” مطلق ” را حس می کند !

” ابدیت ” را حس می کند ،

آنچه را که هرگز در زندگی تکه تکه ات ، درجهان نسبی ات می توانی پیدا کنی ، نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ، اینجا است که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را ، ” او ” را !

و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ، وچه خوب که کعبه خالی است !

در اینجا ” نهایت ” تنها نتوانستن تواست ، مرگ وتوقف تو است ، اینجا انچه هست حرکت است وجهت ودیگر هیچ !

اينجا تهرانه… يعني شهري كه … هرچي كه توش مي‌بيني باعث تحريكه

یکشنبه, مارس 22nd, 2009

*تيتر از ترانه‌اي از گروه زد بازي گرفته شده و هيچ ربطي به هيچ موضوعي ندارد
با توجه به اينكه ما وشما همواره قصد داشته نشان دهيم كه بچه خاك پاك تهران بوده و جد اندر جد دراين آبادكده زندگاني نموده‌ايم..بسيار واجب است در اين‌خصوص نكاتي را متذكرشوم :
وقتي با كسي صحبت مي‌فرماييد به ايشان نگوييد “يك دقيقه به حرف من گوش بگير” بچه تهران هيچ‌وقت از اين عبارت استفاده نمي‌كند..بايد بگويي” به‌حرف من گوش كن”
هنگامي كه كسي به‌شما زنگ مي‌زند و محترمانه مي خواهيد آن را بپيچانيد لطفا نگوييد”زنگت خواهم زد”آقاجان (شايد هم خانم جان) بچه تهران مي‌گويد “بهت زنگ مي‌زنم”
بچه تهران هيچ‌گاه حميدشب‌خيز نمي‌بيند؛ لطفا براي افاضات كردن درخصوص مسائل روز، از سخنان گهربار ايشان نقل قول نفرماييد.
اسم سابق خيابان مطهري، تخت‌طاووس و بهشتي، عباس‌آباد بوده است. اما الان كسي پاسداران را به اسم سلطنت‌آباد صدا نمي‌كند…گفتم كه همين‌جوري بدانيد.
براي اينكه مادربزرگ خود را – كه قبلا ننجون صدا مي‌كرديد- موردخطاب قراردهيد از كلمه نامانوس مامي بزرگ استفاده نكنيد..اين‌ روزها بچه‌هاي تهران هم مادربزرگ خود را ننجون صدا مي‌كنند.
و اما درآخر مي‌خواهم متذكر شوم كه اين روزها يكي از مهمترين خصوصيات بچه تهران و يا حداقل ساكن تهران بودن، عنصري‌است به‌نام جگر..بچه‌هاي اين شهر داشتنش را خوب به‌اثبات رساندند، دراين يك مورد لااقل …

پ.ن‌: براساس اشتباه اينجانب منبع تيتير اشتباه عنوان شده بود، كه تصحيح مي‌شود.جهت اطلاعات بيشتر به كامنت خان‌دادش مراجعه كنيد

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو…

چهار شنبه, مارس 18th, 2009
بوي عيد

بوي عيد

بهار می شود!

چهار شنبه, مارس 18th, 2009

یکی دو روز دیگر از پگاه   

چو چشم باز می‌کنی   

 زمانه زیر و رو     

زمینه پرنگار می شود

نگار من 

امید نوبهار من

 لبی به خنده باز کن

 ببین چگونه از گلی  

خزان باغ ما بهار می‌شود

 

 

سرخي تو از من…

دوشنبه, مارس 16th, 2009

چهارشنبه سوري هميشه براي من يادآور خاطرات خوب گذشته بوده‌ است. خاطرات شيطنت‌ها، بچگي‌ها و لذت…

امسال به‌شدت دلم مي‌خواد دوباره حس كنم اون لحظات ناب شيطنت را…

آتيش‌بازيها… آتيش سوزوندنها… و  بوووووووومب

پي‌نوشت: خواستم يك عكس مرتبط با چهاشنبه سوري بزارم.. گفتم حتما فرداشب اين صحنه‌ها را خيلي مي‌بينيد، تكراري مي‌شه!

يكهو تصميم گرفتم عكسي از فيلم چهارشنبه سوري بزارم… !

4shanbesoori_091

 

درباره آمدن آقای مهندس موسوی(محمد علی ابطحی)

جمعه, مارس 13th, 2009

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309954

مبارزه با قاچاق مواد مخدر

چهار شنبه, مارس 11th, 2009

uuubgrwa3e8v3n7xqiin1

سرزمین هایی با مرزهای شیشه‌ای

سه شنبه, مارس 10th, 2009

امپریالیسم رسانه ای را بی تردید باید شکل مدرنی از امپریالیسم قلمداد کرد که شاکله ها و بنیان های آن در دهه 1950، مشخصا در آلمان غربی و پشت دروازه های کمونیسم در بحبوحه جنگ سرد توسط ایالات متحده بنا شد.
امریکا با افراشتن آنتن های متعدد رادیویی و تلویزیونی در شهر برلین، در قلب میهن سرخ کمونیستی رسوخ می کرد، بدون اینکه نیازی به مداخله نظامی داشته باشد و این پیشروی تا به آنجا ادامه یافت که پس از گذشت دو دهه، در اواخر دهه هفتاد میلادی، در مسکو نیز می شد شعبه هایی از مک دونالد و مرغ کنتاکی را براحتی پیدا کرد که مشتریان در آنجا با ولع به صرف غذا همراه با نوشیدنی هایی چون کوکاکولا بودند.
نگارنده این سطور از آنجایی که براین باور است که موتور محرک و اجتناب ناپذیر امپریالیسم در یکایک دوره های تاریخی، مؤلفه های اقتصادی بوده اند و این شاخصه ها در برهه هایی با عواملی پیش برنده و تشدید کننده همچون ناسیونالیسم و نژادپرستی نیز همراه بوده، در رویارویی با اهداف امپریالیسم رسانه ای نیز نقش پارامترهای اقتصادی را تعیین کننده می پندارد.
(ادامه…)

يك تجربه شخصي

سه شنبه, مارس 10th, 2009

دوستي بهم مي‌گفت كه اين روزها سرش شلوغه و با سه چهارتا كاري كه رو دستشه، نمي‌دونه چه‌جوري صبحش به شب وصل مي‌شه و بالعكس.. بيشتر كه فكر كردم، ديدم من هم در شرايط مشابه اينچنيني زياد گير كردم ، شرايطي كه درآن خيلي تفاوت بين روز وشب به‌چشم نمي‌آمد. بعد از يك مدت كه از حالت بحران درمي‌آمدم تازه مي‌فهميدم دنيا دسته كيه، مدتي شده كه يك وقت درست وحسابي براي خانوادم نگذاشتم، چندوقته كه دوستامو نديدم وحتي قيافه خودم هم يادم رفته(البته اين‌موضوع به‌طوركلي يك نعمت بزرگ محسوب مي‌شه!). دراين مواقع شروع مي‌كردم به بازساري شرايط، به كساني كه اين مدت ازشون بي‌خبر بودم وكلي ازم دلگير شده بودن زنگ مي‌زدم كه البته هيچكدام نمي‌توانست به‌صورت كامل جبران مافات كنه.
بعدها كه بيشتر فكر كردم، به نتيجه جالبي رسيدم ، نشستم با خودم يك قرار گذاشتم …گفتم زماني كه سرت حسابي شلوغه؛ سعي كن به اطرافيانت بفهموني كه اين همه فعاليت با آنها و دركنار آنها برات قشنگه. تمام تلاشتو بكن براي اينكه يك تلفن را هم بي‌پاسخ نگذاري. حتي بين اين همه شلوغ كاري اگر شد يه وقت پياده‌روي، يك قرار سينما يا تاتر با دوستات بگذاري (البته قبول دارم اين موضوع وقتي در اوج يك كاري هستيد به‌نظر خيلي خنده‌دار مياد..) اما من اين كار كردم . خيلي وقتها مي‌شد اگر به‌جايي دعوت مي‌شدم از همه عذرخواهي مي‌كردم واطلاع مي‌دادم كه” اين روزها كارم خيلي زياده، اما چون خيلي دوست دارم بيام، حتما خودمو مي‌رسونم” و البته حتما مي‌رسيدم
اكثر اوقات دير مي‌رسيدم وگاهي با تمام خستگي خودم را مجبور مي‌كردم كه برم، ولي تا جايي كه مي‌شد برنامه‌ها رو كنسل نمي‌كردم. وقتي مي‌رفتم مي‌ديدم اتفاقا چقدر حالم بهتره و دير رسيدن من نه تنها براي بقيه مساله‌ساز نشده بلكه از اينكه برنامه طوري برنامه‌ريزي كردم كه برسم، خوشحال هم مي‌شدند. حتي در بقيه موارد ديگران پيشقدم مي‌شدند تا اگر قراري گذاشته مي‌شود با برنامه من حتما هماهنگ باشه(البته اين كار در موارد خاص جواب مي‌دهد وگرنه كسي كه قرار باشه هميشه اين بهانه رو بياره ناخودآگاه بعد از مدتي دستش رو مي‌شه!)
بعد از اين قراري كه با خودم گذاشتم، زندگي، كار وفعاليت، تفريح و ورزش و خلاصه همه چيز برام بهتر شد .ديگه نه از كار خسته مي‌شدم ونه از درس. بيشتر ورزش مي‌كردم و بيشتر به كساني‌كه دوست داشتم سر مي‌زدم؛ تازه برنامه فيلم و كتاب هم مرتب تر بود.
اين روزها كارها مثل هميشه‌زياده، كارهاي آخر اسفند تو محل كار و خانه و برنامه‌هايي كه بايد به‌خاطر سفرم حتما انجام بدم نيز به آنها اضافه شده‌است. اما من بازهم دلم براي يه {..}كاريه! اساسي و البته جديد تنگ شده. اتفاقا توي همين اين روزها بهم يه پيشنهاد جديد(البته در حد حرف) شده، اما نمي‌دانم چرا اينقدر منو ذوق‌زده كرده و اميدوارم اول سال ديگه بتوانم شروعش كنم. فقط من يك ذره انرژي لازم دارم كه يقين دارم توي عيد حتما حتما به‌دستش مي‌آورم.
البته اين را هم بايد اضافه كنم كه من واقعا عاشق{….}كاريم و احتمالا به‌اين زودي هم بناي آدم شدن ندارم….!

دير آمدي…

سه شنبه, مارس 10th, 2009

دير آمدي موسي

دوره ي اعجازها گذشته ست

عصايت را

به چارلي چاپلين هديه كن

كه كمي بخنديم.

 

شمس لنگرودي

شمس لنگرودي