قصهی ماست که در هر سر بازار بماند…
شنبه, آگوست 22nd, 2009قبلنوشت: نويسنده به درهم وبرهمبودن اين پست اعتقاد كامل دارد..
که آمده بود به من تبریک بگوید برای منتشر نشدن روزنامهای که از شماره اول خوانندهاش بودم …. که دیگر نیست. اما من خندیدم .. خندیدم به تبریکش، به خوشحالی پشت چشمانش. به اینکه نتوانستم بفهمانم که با خواندن یک روزنامه کسی مارکدار نمیشود… که یاد تمام بچههایی افتادم که دوباره بیکار شدند.
که یاد ژستهای دانشجویی افتادم… که روزنامهای تمام شخصیت دانشجویی را شکل میداد…که توسی.. نوروزی ..جامعهای .. شرقی شده بود تمام هویت یک دانشجو… که من عاشق عصرآزادگان بودم… که وقتی بسته شد حالم بد بود تا چندین ماه.
که یادم آمد بهحرفهای عمو – آن موقع که هنوز موهایش سیاه بود – که اطلاعات میخواند… که میگفت روزنامه عوامپسندی نیست… که ميگفت همیناش را دوست دارد…که من تا زمانیکه در آن ساختمان غولیپکر اتوبان حقانی نرفته بودم برایم تابویی بود این روزنامهاطلاعات… که من در دوازدهسالگی هرچه سعی کردم نتوانستم سردربیاورم از این همه مقالههای ریز و درهمش… که من در آن سن وسال بچگی دوستداشتم فانوس بخوانم؛ گرچه زرد بود… که من عاشق طنزهایش بودم. که من گلآقا دوست داشتم … که من بعدترها اطلاعات و سلام را هم فهمیدم و دوستشان داشتم… که من اکثر شماره های یالثارات را خواندهبودم… که من اما رسالت را هم میخواندم .
كه الان در يكسوي دكه، روزنامهها از جومونگ مينويسند و در سوي ديگر هيچ نمينويسند…كه بايد جومونگيها هم باشند، كه اما نميدانم چرا قلب من درد ميگيرد؟
که دلم برای یک دل با انصاف در این روزها تنگشده …