Archive for نوامبر, 2009

بايد ايستاد و نگاه كرد به روزهايی كه گذشت…4 هزار روز و شايد اندكی بيشتر

سه شنبه, نوامبر 24th, 2009

چند روز گذشته مشغول خواندن كتاب مرد(ي) در تاريكي نوشته پل استر بودم. اگر از خوانندگان آثار اين نويسنده، فيلم‌نامه نويس، شاعر و روزنامه‌‌نگار آمريكايي باشيد، به‌طور حتم يكي از خصوصيات آثار اين نويسنده را در”داستان در داستان‌”هاي زيادش مي‌دانيد. در اين پست قصد نقد و بررسي اين كتاب را نداشته، چرا كه اصولن در اين حوزه هيچ تخصصي ندارم(البته بين خودمان بماند كه بنده درهيچ حوزه‌اي تخصص ندارم)، اما خواندن اين كتاب رابه شما توصيه ميكنم.

اين كتاب درباره آگوست بریل هفتاد و دو ساله است که شبها گرفتار بی خوابی شده و دراين ميان براي فراموشي خاطرات تلخ گذشته و گذراندن لحظات سخت كنوني، به ساختن قصه پناه می برد و خواننده را با خود همراه مي‌كند. اما درعين ناباوري در ميانه داستان يكي از شخصيت‌هايي اصلي به راحتي و بدون هيچ دليل منطقي به‌دست قصه‌گو از ميان مي‌رود؛ با اين توجيه كه حضور آن شخص براي پيرمرد قصه‌گو خطري بزرگ به‌حساب مي‌آيد و پيرمرد دوست ندارد كه در اين لحظات دختر و نوه خود را تنها بگذارد و  خواننده كه تا اينجاي  داستان پيش آمده، در دوسطر شاهد مرگ خنده‌دار و بي‌دليل آن شخصيت مي‌شود.

شايد نويسنده شجاعي كه بدون درنظرگرفتن اصول و خط روايي داستان ، بي درنگ يكي از شخصيت‌هاي داستانش را دود مي‌كند و مي‌فرستد هوا، شايسته تقدير باشد . هرچند كه  به‌نظر مي‌رسد؛ تعداد نويسنده‌هايي كه بتوانند با مهارت، اين تكنيك را مورد استفاده قراردهند، بسيار كم است.(منظورم را گرفتين؟ قلم وكاغذ را زمين بگذاريد، شما اينكاره نيستيد)

پی نوشت: همه ما در زندگی قصه‌ای داريم ، با آدم‌ها، رويدادها و اتفاقات گوناگون ..اي كاش انقدر جرات داشتيم كه حوادث و حتی شخصيت‌های نامطلوب زندگی را، از داستان‌هايمان خط بزنيم.

بالاخره بيستون را عشق كَند؟‬!

یکشنبه, نوامبر 8th, 2009

بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد” حتما تا به‌حال اين شعر  را شنيده‌ايد.شما براي اولين بار وقتي اين شعررا خوانديد و يا شنيديد چه حسي داشتيد.
قطع به‌يقين بيشتر شما عزيزان با شنيدن اين شعر مرحبا كنان هنر زيباي شاعر را ستوديد.
ولي قربان صفاي شما شوم، هيچ مي‌دانيد ايشان با گفتن اين شعر چه خوني به دل فرهاد بيچاره كردد؟ فكركنيد يك عاشق بي‌نوا به‌خاطر عشقش، يك كوه به‌آن عظمت را بكند و آنوقت يك جناب شاعري بيايند و بگويند كه بيستون با بيل و كلنگ عشق كنده شده است!
اينجانب در مقام يك بي‌مقام از شاعر گرامي سوالي داشتم: اي شاعر عزيز كه جانم فداي توست،قربان مهرباني و لطف صفاي تو پس چرا عشق‌هاي قرن حاضر چنين نمي‌كنند؟عشق ها متفاوت شده‌اند يا فرهادها از گونه‌اي دگرند؟ نكند ليلي‌هاي كنوني چيزي كم دارند؟!
به‌هرحال بنده دراين مقال، مجالي براي مباحثه دراين خصوص نمي‌بينم اما به‌اين امر معتقدم كه عشق را ياراي سخن نبود، هنگامي فرهاد درحال كندن بيستون بود؛ پس شيرين سخنانم، كار اين بيچاره فرهاد را بي مزد و اجر نفرماييد .
و البته اين نكته را هم متذكر مي‌شوم كه اگر جناب فرهاد در عصر كنوني مي‌زيست قطع به‌يقين از سوي سازمان محيط‌زيست به‌جرم برهم‌زدن نظم اكولوژيكي منطقه دستگير مي‌شد.
به‌هرحال بنده در همين پست فرهاد را به‌عنوان يكي از بدشانس‌ترين افراد در دوران زندگي و پس از مرگ معرفي كرده و از خداوند متعال براي شادي روح  آن عاشق ناكام بهترين شيرين را خواستارم.

پي‌نوشت:بعد از وقفه طولاني سايت را به‌روزكردم..از دوستانم كه سراغ مطلب جديد را مي‌گرفتند بي نهايت سپاسگزارم. بايد اعتراف كنم كه فكر نميكردم باي لاين خوانندگاني داشته باشد كه هرازگاهي براي خواندن مطلب جديد به اين سايت سربزنند. واقعا ممنون