ژانویه 5th, 2010
تا بهحال شده بهكيفيت لحظههايي كه گذرانده ايد فكر كنيد ؟
يا شده به اين فكر كنيد ثانيه به ثانيه ، دقيقه به دقيقه بعضي از سالها را چقدر خوب بهياد داريد؟
امسال در تقويم زندگي من بهطور قطع از همان سالها خواهد بود، همراهي تجربههاي خوب و شايد بد
و
در كنار آن درك حضور يك حس مبهم در طول زندگي كه بسيار روح مرا با خود بهچالش كشيد. حسي كه شايد وجودش را از عدم وجود ديگري وام گرفت و من در دهمين ماه از سال، از حضور بيحضورش سپاسگزارم . .
به اين فكر كردم كه امسال را هم با تمام سختگيريهايش، بالا و پايين هايش دوست داشتم.
و من اعتراف ميكنم كه هيچگاه سالگرد و زمان يادبودها در ذهنم ماندگار نشدهاند، اما اين روزها علائم و نشانهها برايم در حال رخنمايي هستند….پارسال ….. ديماه پارسال را بهيادم ميآورند
و من ازحضورش سپاسگزارم… حضوري كه پارسالم را شاديبخشيد و امسالم را آبديده
امسالِ من، بيش از يك سال گذشت
پ.ن: با عرض پوزش، بهدليل شخصي بودن اين پست، از پذيرفتن هرگونه كامنت در پاي آن معذورم
يادم نميآيد كه تيتر اين مطلب از كي و كجا ديدم(با عرض شرمندگي)*
Posted in دستنويس | دیدگاهها خاموش
دسامبر 30th, 2009
آبستن حادثه است
و
.
.
ويار آرامش دارد
بهترين قابله شهر را صدا كنيد
درد دارد، درد …
Posted in شعر | 2 Comments »
دسامبر 8th, 2009
قبل نوشت1: در ايام رمضان عزيزي مطلبي اختصاصي براي باي لاين ارسال كرد و ما هم با اندكي دخل و تصرف از آن رونمايي كرديم.البته برخي از شما عزيزان هم در دل خود به ما خندييد و فرموديد كه مورچه چه بود كه كله پاچه اش باشد(يعني باي لاين چيه كه نويسنده افتخاري هم داشته باشد).حالا محض سوزاندن دماغ دوستان(البته فقط دماغ)، يك نوشته افتخاري و صد البته اختصاصي ديگر براي شما رو ميكنيم تا بگوييم كه همچنان استاده ايم چو شمع
قبل نوشت2: از سوي اينجانب در اين متن بيش از حد معمول دخل و تصرف صورت گرفته و بههمين خاطر از سعه صدر نويسنده بزرگوار ، كمال تشكر را دارم
در اعياد قربان و غدير لختي سراغ جعبه سياه جادويي رفته و در نهايت ناباوري چشمانمان به جمال دو احمق كلاسيك ( لورل و هاردي ) منورگشت! در خانه بحث در گرفت كه چرا اين جعبه سياه به دنبال دو احمق هميشگي است و سراغ احمقهاي ديگر نميرود ؟ در نهايت با اهل و عيال اين نتيجه رسيده كه در اعياد ملاك خنداندن ملت هميشه قهرمان ايران لورل و هاردي هستند و لا غير و ديگر نمكداني از آن پس زائيده نشده است و آقايان پس از نيم قرن پخش اين اقلام ، محض تنوع به ياد رنگي كردن آن هم افتادهاند !!!
………………………………………………………………………………………………………………………………
از نو يلدايي ديگر در راه است . هندوانه، آجيل ، سرما و درازي شب ، نان خامهاي و در نهايت حضرت حافظ .
قبلا كه كوچكتر بوديم شب يلدا ، همه اهل فاميل بهصف ميشدند تا پدربزرگ برايشان فال حافظ بگيرد . دراين ميان لسانالغيب خواجه شيراز هم كه بهرندي مشهور خاص و عام بوده، نامردي نكرده و جواب نفرات اول و دوم را به شكلي ميداد كه ايشان را بهطرفةالعيني از ملوليت و عزلت نشيني درآورده و تا حدي زيادي سرمست و مشنگ ميكرد ( البته مشتريهاي اول بيشتر جوونهاي تازه نامزد كرده يا دختران ترشيده بودن كه با شنيدن اشعار بهطرز حيرتآوري از خود بيخود ميشدند ) و اما اين نفرات بعدي بودند كه بيچارگان ناميدهميشدند، زيرا حضرت حافظ هوس ميكرد با اشعاري كه حاوي قلمبيات بيشمار عربي بود هم فالگير رو انگشت به دهان وانهد و هم طرف فال را تا يكسال شمسي تا سرحد جنون سركار بگذارد .
شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
به هرحال ازطريق اين وب سايت و در فاصله نزديك به 12 روز مانده به شب يلدا ، به تمامي درماندگان و حاجت داران عزيز توصيه ميشود در هنگام گرفتن فال حافظ جزء نفرات اول يا در نهايت دوم باشند تا اوضاع دماغشان به فنا نرود …
Tags: شب يلدا،عيد قربان و غدير
Posted in طنز | 5 Comments »
نوامبر 24th, 2009
چند روز گذشته مشغول خواندن كتاب مرد(ي) در تاريكي نوشته پل استر بودم. اگر از خوانندگان آثار اين نويسنده، فيلمنامه نويس، شاعر و روزنامهنگار آمريكايي باشيد، بهطور حتم يكي از خصوصيات آثار اين نويسنده را در”داستان در داستان”هاي زيادش ميدانيد. در اين پست قصد نقد و بررسي اين كتاب را نداشته، چرا كه اصولن در اين حوزه هيچ تخصصي ندارم(البته بين خودمان بماند كه بنده درهيچ حوزهاي تخصص ندارم)، اما خواندن اين كتاب رابه شما توصيه ميكنم.
اين كتاب درباره آگوست بریل هفتاد و دو ساله است که شبها گرفتار بی خوابی شده و دراين ميان براي فراموشي خاطرات تلخ گذشته و گذراندن لحظات سخت كنوني، به ساختن قصه پناه می برد و خواننده را با خود همراه ميكند. اما درعين ناباوري در ميانه داستان يكي از شخصيتهايي اصلي به راحتي و بدون هيچ دليل منطقي بهدست قصهگو از ميان ميرود؛ با اين توجيه كه حضور آن شخص براي پيرمرد قصهگو خطري بزرگ بهحساب ميآيد و پيرمرد دوست ندارد كه در اين لحظات دختر و نوه خود را تنها بگذارد و خواننده كه تا اينجاي داستان پيش آمده، در دوسطر شاهد مرگ خندهدار و بيدليل آن شخصيت ميشود.
شايد نويسنده شجاعي كه بدون درنظرگرفتن اصول و خط روايي داستان ، بي درنگ يكي از شخصيتهاي داستانش را دود ميكند و ميفرستد هوا، شايسته تقدير باشد . هرچند كه بهنظر ميرسد؛ تعداد نويسندههايي كه بتوانند با مهارت، اين تكنيك را مورد استفاده قراردهند، بسيار كم است.(منظورم را گرفتين؟ قلم وكاغذ را زمين بگذاريد، شما اينكاره نيستيد)
پی نوشت: همه ما در زندگی قصهای داريم ، با آدمها، رويدادها و اتفاقات گوناگون ..اي كاش انقدر جرات داشتيم كه حوادث و حتی شخصيتهای نامطلوب زندگی را، از داستانهايمان خط بزنيم.
Tags: پل استر
Posted in ديدگاه | 8 Comments »
نوامبر 8th, 2009
بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد” حتما تا بهحال اين شعر را شنيدهايد.شما براي اولين بار وقتي اين شعررا خوانديد و يا شنيديد چه حسي داشتيد.
قطع بهيقين بيشتر شما عزيزان با شنيدن اين شعر مرحبا كنان هنر زيباي شاعر را ستوديد.
ولي قربان صفاي شما شوم، هيچ ميدانيد ايشان با گفتن اين شعر چه خوني به دل فرهاد بيچاره كردد؟ فكركنيد يك عاشق بينوا بهخاطر عشقش، يك كوه بهآن عظمت را بكند و آنوقت يك جناب شاعري بيايند و بگويند كه بيستون با بيل و كلنگ عشق كنده شده است!
اينجانب در مقام يك بيمقام از شاعر گرامي سوالي داشتم: اي شاعر عزيز كه جانم فداي توست،قربان مهرباني و لطف صفاي تو پس چرا عشقهاي قرن حاضر چنين نميكنند؟عشق ها متفاوت شدهاند يا فرهادها از گونهاي دگرند؟ نكند ليليهاي كنوني چيزي كم دارند؟!
بههرحال بنده دراين مقال، مجالي براي مباحثه دراين خصوص نميبينم اما بهاين امر معتقدم كه عشق را ياراي سخن نبود، هنگامي فرهاد درحال كندن بيستون بود؛ پس شيرين سخنانم، كار اين بيچاره فرهاد را بي مزد و اجر نفرماييد .
و البته اين نكته را هم متذكر ميشوم كه اگر جناب فرهاد در عصر كنوني ميزيست قطع بهيقين از سوي سازمان محيطزيست بهجرم برهمزدن نظم اكولوژيكي منطقه دستگير ميشد.
بههرحال بنده در همين پست فرهاد را بهعنوان يكي از بدشانسترين افراد در دوران زندگي و پس از مرگ معرفي كرده و از خداوند متعال براي شادي روح آن عاشق ناكام بهترين شيرين را خواستارم.
پينوشت:بعد از وقفه طولاني سايت را بهروزكردم..از دوستانم كه سراغ مطلب جديد را ميگرفتند بي نهايت سپاسگزارم. بايد اعتراف كنم كه فكر نميكردم باي لاين خوانندگاني داشته باشد كه هرازگاهي براي خواندن مطلب جديد به اين سايت سربزنند. واقعا ممنون
Tags: فرهاد.بيستون.چرند وپرند
Posted in طنز | 6 Comments »
اکتبر 4th, 2009
همين كه بحث مذاكرات هستهاي و نتايج اجلاس 1+ 5 و ميزباني بازيهاي المپيك و مسائل روز بهاتمام ميرسد، درخصوص حضور پررنگ زنان در جامعه، سخن به ميان ميآيد. اينكه تا چهاندازه زنان در عرصه هاي علمي ، تحقيقاتي، اجتماعي و غيره جايگاه خود را پيدا كرده اند و شايستگيشان را بهاثبات رساندند.
و خوشحال ميشوي از اينكه ميبيني علاوه بر پيشرفت چشمگير زنان در جامعه، مردان نيز به بلوغ بالاي فكري در درك مسائل زنان رسيدهاند…
بحث كه به درازا كشيده ميشود؛ زماني هم به سخن گفتن درباب زندگي مشترك و مسووليت مهم دوطرف در بهثمررسيدن اين اشتراك و تعامل دوطرفه، اختصاص پيداميكند. مرد همچنان با نگاهي روشنفكرانه آغاز كننده بحث است .
و باز هم خوشحال ميشوي ميبيني از اينكه علاوه بر پيشرفت چشمگير زنان جامعه، مردان نيز به بلوغ بالاي فكري در درك مسائل زنان رسيدهاند…
صحبتها به لزوم صداقت، تقاهم و همدلي و احترام به عقايد فردي و اعتقادي كه ميرسد، تو هم ابراز عقيدهاي ميكني؛ مبني براينكه علاوه بر اشتراك درست و همهجانبه، در زندگي مشترك بايد حريمهاي افراد حفظ شود و علايق و خواستههاي منطقي دو طرف محترم شمرده شود و بحثي درباب محترم شمردن حريم كاري و علايق شخصي دو طرف گشوده ميشود.
دراين موقع است كه مرد روشنفكر (البته با حفظ حالت خود) ميگويد:البته تمام اين حرفها درست، اما بهنظر من فاجعه! زماني رخ ميدهد كه زني ديرتر از همسرش به خانه برسد !
و ناراحت ميشوي از اينكه ميبيني مردم جامعهات، فقط به حرف زدن درباب حقوق ديگران بسنده ميكنند…
بهنظر ميرسد كه دربسياري از موارد ما بيشتر داعيه مدرن بودن را درسرميپرورانيم، بدون اينكه واقعا زيرساختهاي لازم براي چنين تغييري را فراهم كرده باشيم و يا حتي از لحاظ فكري و در تهماندههاي ذهن خود تغييراتي ، حتي اندك، ايجاد كرده باشيم.
پينوشت: هيچ وقت دوست نداشتم به بحثي همچون حقوق زنان بهطور مستقل نگاه كنم. . چون بهنظر من انسانها همانگونه كه يكسان خلق شدهاند، حقوق يكساني هم دارند و جداسازي اين حق به نام زنان و يا حتي مردان، توجيه منطقي نداشتهاست. اما انگار گاهي هم پيش ميآيد كه انسان مجبور به نگاه كردن با زاويه ديگر بشود!
Tags: حقوق زنان
Posted in ديدگاه | 5 Comments »
سپتامبر 12th, 2009
قبل نوشت1: اين متن از سوي يكي از خوش ذوقان براي اولين بار در اختيار اين سايت ! قرارگرفته است كه بنا بهدلايلي از نامبردن نويسنده آن معذوريم … لطفا اصرار نفرماييد
قبلنوشت2: اين پست درعين عموميت مخاطب خاص هم داشته باشد..پس بنابراين اسامي به كار رفته در اين پست بههيچ عنوان براي شما آشنا نيشتند.لطفا تلاشي براي پيبردن به آنها نفرماييد
ماه رمضان آمد و اكنون بانگ رفتن كرده . آمده بود ما را دوباره خجل كرده و برود …
روزههاي ناب ، عبادات خالصانه ، شور و نشاط و تلاش و فعاليت همگي نمادهايي است كه مانند بسياري ديگر از قسمتهاي زندگيمان به ورطه دست نيافتن و فراموشي سپرده شده … حالا چسبيديم به آداب و رسوم سنتي عبادات و اعمال شبها و روزها ، حليم عموحسين و خماري تا لحظه افطار …
خدايش به خير كناد .
تصور كنيد ما كه از بد عهدي روزگار و رسم زمانه و مزاج شيخنا ميز مرتضي خان كارمان به چاي و تابناك و جي ميل و لعنت به مطيعان تيره فكر روزگار ختم شده بود، در اين ماه مبارك چاي رو هم از دست داده… حال نظاره كنيد بر احوالات ما ! جملگي به چه سمتي پيش ميرويم؟ … شيخ عباسي هم رسما” فعاليتهاي خود را به يك روز در ميان تقيل داده و به خلوت خويش ر مشغول بوده ….
خلاصه از بركات اين ماه رسما” عقبيم و سوت ميزنيم !
التماس دعا
پينوشت:مجبور شدم يك پينوشت از خودم هم اينجا بگذارم..گويا ما هنوز هم عادت داريم يك راست برويم سراصل مطلب تا از كلاممان سوءتعبيرنشود.البته اين پينوشت را بهنوعي در كامنتها هم ميتوانيد ببينيد
دعايمان كنيد براي فهميدن بيشترمعناي واقعي عبادت ..دعا كنين كه به ما بفهماند، عبادت در اين ماه فقط نخوردن ونياشاميدن نيست.. كه انقدر به ما فهم لذت بردن از عبادات را بده تا با تمام شدن اين ماه اندوه نبودنش بر شادي رفتنش غلبه كند
Tags: رمضانيات
Posted in ديدگاه | 10 Comments »
سپتامبر 1st, 2009
قبول دارم كه درهمين نزديكيست …لاي آن شببوها، پاي اين كاج بلند…اما من …الان ، يه ذره خاكيتر ميخوامش.. يه ذره انساني تر…يعني ميخوام آغوشش رو با همين پنج تا حس لمس كنم..با همين چشمهاي خاكي..با همين لامسه .. با همين بويايي..اصلا الان دوست ندارم از نوع ششم استفاده كنم…
من هميشه عاشق نشانهها بودم از سمت خدا..هنوز هم هستم يه جورهايي..اما قبول كنيد كه يه وقتهايي آدم حوصله نشانهها رو نداره..ميخواد يه راست بره سر اصل مطلب…
پ.ن 1: به قول دوستي: خيلي مخلصيم
Tags: خدا
Posted in دستنويس | 7 Comments »
آگوست 22nd, 2009
قبلنوشت: نويسنده به درهم وبرهمبودن اين پست اعتقاد كامل دارد..
که آمده بود به من تبریک بگوید برای منتشر نشدن روزنامهای که از شماره اول خوانندهاش بودم …. که دیگر نیست. اما من خندیدم .. خندیدم به تبریکش، به خوشحالی پشت چشمانش. به اینکه نتوانستم بفهمانم که با خواندن یک روزنامه کسی مارکدار نمیشود… که یاد تمام بچههایی افتادم که دوباره بیکار شدند.
که یاد ژستهای دانشجویی افتادم… که روزنامهای تمام شخصیت دانشجویی را شکل میداد…که توسی.. نوروزی ..جامعهای .. شرقی شده بود تمام هویت یک دانشجو… که من عاشق عصرآزادگان بودم… که وقتی بسته شد حالم بد بود تا چندین ماه.
که یادم آمد بهحرفهای عمو – آن موقع که هنوز موهایش سیاه بود – که اطلاعات میخواند… که میگفت روزنامه عوامپسندی نیست… که ميگفت همیناش را دوست دارد…که من تا زمانیکه در آن ساختمان غولیپکر اتوبان حقانی نرفته بودم برایم تابویی بود این روزنامهاطلاعات… که من در دوازدهسالگی هرچه سعی کردم نتوانستم سردربیاورم از این همه مقالههای ریز و درهمش… که من در آن سن وسال بچگی دوستداشتم فانوس بخوانم؛ گرچه زرد بود… که من عاشق طنزهایش بودم. که من گلآقا دوست داشتم … که من بعدترها اطلاعات و سلام را هم فهمیدم و دوستشان داشتم… که من اکثر شماره های یالثارات را خواندهبودم… که من اما رسالت را هم میخواندم .
كه الان در يكسوي دكه، روزنامهها از جومونگ مينويسند و در سوي ديگر هيچ نمينويسند…كه بايد جومونگيها هم باشند، كه اما نميدانم چرا قلب من درد ميگيرد؟
که دلم برای یک دل با انصاف در این روزها تنگشده …
Tags: بيخيال, همينطوري, چرنديات
Posted in اخبار, دستنويس | 8 Comments »
آگوست 15th, 2009
بعدازظهرجمعه فيلمتلويزيوني با نام ” چشمهاي نامحسوس”، از شبكه اول سيما پخش شد. درحين فيلمبرداري اين فيلم بود كه پيمان ابدي (بدلكار معروف ايراني ) دچار حادثه شد و بهديار باقي شتافت. زمانيكه چگونگي مرگ پيمان ابدي در رسانهها مطرح شد، تصورم بر اين بود كه احتمالا پروژه بزرگي دردست ساخت بوده كه باعث وقوع حادثهاي اينچنين مرگبار شدهاست… همين كنجكاويها باعث شد تا بهطور كامل بهتماشاي اين فيلم بنشينم.
متاسفانه بايد اذعان داشت كه يكي از متخصصان سينمايي كشور را بهخاطر فيلمي بسيار سطحي و نازل از دست داديم. فيلمي كه بهاندازه كليپ سياساكتي نيز قادر به بيان نكته اخلاقي! خود نشد. فيلم مذكور حاوي نصيحتهاي زيبا و گلدرشتي بود كه كارگردان و سناريست اين فيلم بهابتدائيترين شكل ممكن بر صورت بينندهميكوبيدند و با تعجب بايد اقرار كرد كه تا صحنههاي پاياني فيلم همچنان منتظر دلايل حضور مرحوم ابدي بودم.
بههرحال تمام ذهن من بهاين نكته معطوف شده بود كه در تله فيلمي به اين اندازه نازل و بيهدف، بدون فيلنامه و كارگرداني چه اصراري بر استفاده از مرحوم ابدي بودهاست؟اگر جنبه فاجعهبار اين جريان را هم بر گردن قضا وقدر و خطاي انساني بسپاريم، بازهم اين سوال در ذهنها نقش ميبندد كه آيا دستمزد نسبتا بالايي كه شخصي درحد و تخصص مرحوم ابدي داشتهاست، براي سرمايهگذاري بر روي چنين فيلمي لازم بودهاست؟ شايد تمامي اين فرضيات يك سوال را بهذهن ما برساند كه واقعا پرداخت هزينههاي هنگفت براي ساخت فيلمهاي تلويزيوني در صدا وسيما درجهت برخورد با صنعت سينماي كشور،بدون هيچ مميزي قابلقبولي صورت مي گيرد؟
درپايان بايد يادآوري كرد؛ كشور يكي از متخصصان صنعت سينمايياش را – كه ميتوانست از تجربه و علماو در كارهاي بزرگتر استفاده كند– بهخاطر هيچ (بهمعناي واقعي هيچ ) از دست داد.
Tags: تله فيلم, پيمان ابدي
Posted in ارتباطات, ديدگاه | 4 Comments »